تبلیغات
دختر فلانی

عنوان: وقتی خاطرات دروغ می گویند
نویسنده: سی‌بل هاگ
مترجم: آرتمیس مسعودی
انتشارات: آموت
ژانر: معمایی_جنایی

درباره:
کیتی بیش از بیست سال قبل ناپدید شده و حالا پدر همسر دوست کیتی که آلزایمر و اختلال حواس داره ادعا میکنه که کیتی رو به قتل رسونده...


برداشت:
همیشه اوضاع طوری نیست که بخوایم عقیده ی پنجاه سالمون رو به پامون ببندیم...شاید با چیزی مواجه بشیم که برای سامون دادنش باید عقیدمون رو زیر پا بزاریم...!




طبقه بندی: کتاب،
برچسب ها: کتاب، معرفی کتاب، معمایی، آموت،

تاریخ : یکشنبه 1398/05/27 | 04:52 | نویسنده : AsemoOni | نظرات

یک بار برات نوشتم که همیشه بهم تنگر بزنی تا فراموشت نکنم حتی یک لحظه
خواستم تشکر کنم که نامه رو خوندی
الان خواستار تلنگر دیگرم...
"همیشه بهم یاد آوری کن تا قدم هامو محکم بردارم"
منتظر تلنگر زدنت میمونم.




طبقه بندی: خدا،

تاریخ : سه شنبه 1398/05/8 | 02:22 | نویسنده : AsemoOni | نظرات

زیبا میگفت حواست باشه کلک نزنی و کلک نخوری
یه روز که هنوز کلکی ندیده بودم
یه چیزای شگفت‌انگیزناکی رو تجربه کردم که بعد دیگه شگفت‌انگیزناک نبودن
بعدش کلی احساس پشیمونی کردم که چرا اشتباه کردم
بعدترش فهمیدم این همون کلک بود
قبل تر از اون فکر میکردم کلک یه چیزیه که عینا به آدم میخوره
و شاید جاش آماس یا کبود بشه
ولی اینطور نبود
کلک کمربند نبود
یه پشه بود
یه پشه نامرئی که میره تو گوش و ذهن آدم رو مخدوش میکنه
اونوقت دیگه آدم نمیتونه درست فکر کنه
و بعدش چیزای شگفت‌انگیزناک بدی رو تجربه میکنه که به بدبختیه موقت یا دائمی منجر میشه
بعدترها فهمیدم این پشه های نامرئی عمر کوتاهی دارن و بعد از بهم ریختن ذهن آدم ها میمیرن و جسدشون همونجا توی ذهن میمونه و دیگه از بین نمیره
اینطوری آدم همیشه یادشه که یه موقعی از اون پشه ها رفته تو گوشش
و سعی میکنه پشه های نامرئی که آشنا به نظر میرسن رو از خوش دور کنه
ولی بعضی آدم ها هم خودشون این پشه هارو پرورش میدن.


پ=پیشنهاد: خیلی خوب میشه اگه حشره کش مخصوص این پشه هارو هم بسازن.





طبقه بندی: خودنویس،
برچسب ها: زیبا، کلک، پشه نامرئی،

تاریخ : دوشنبه 1398/05/7 | 01:22 | نویسنده : AsemoOni | نظرات

بیشتر اوقات چیزهایی که میخوام رو یادداشت میکنم
یعنی چیزایی که از زندگی میخوام
خیلی ها ممکنه این کارو انجام بدن
و ممکنه گاهی چیزی اون وسط یادمون بره یادداشت کنیم
یا یادداشتش کنیم ولی یادمون بره عملیش کنیم
ممکنه هم اینو بدونیم ولی باز یادمون بره
اینو وقتی متوجه شدم که داشتم دفتر مرموزم رو از اول میخوندم...داخلش خیلی چیزها نوشته بودم
خیلی امیدوارانه بود...فواره انرژی مثبت از صفحات دفتر مرموز میزد بیرون
همینطور میرفتم جلو و میگفتم آره دارم انجامش میدم
انجامش دادم
انجامش میدم
چیز الکی بود فراموش شد
یهو رسیدم به یک تصمیم که چیز الکی نبود ولی فراموشش کرده بودم
یه تصمیم خیلی مهم
که یه کاری رو باید توی شونزده هفده سالگی انجامش میدادم
خود سرزنشگرم میگفت بفرما شونزده سال که هیچی هفده سالگیتم داره میره که...
تصمیم گرفتم وقتی دارم میرم دندون خراب شده‌ی توسط دندون عقل بی عقل رو بدم دس آقای فلانی زحمتشو بکشه تا آموکسی سیلین و ژلوفن عزیزم رو ترک کنم...از اونورم برم تصمیم چندین سال پیشم رو عنوان کنم ببینم میتونم عملیش کنم یا نه...!

چی میشه اگه بشه!
اصلا تصور عنوانش باعث میشه تا مرز مرگ ذوق پیشه کنم ×_×
اگه بفهمم عملیه دیگه همون لحظه آنفارکتوس میکنم دیگه کسی نمیمونه به بشریت خدمت کنه


روزمان مبارک بادا...


پ.ن۱: تشکر ویژه زیاد دارم خدمت تمامی دست اندر کاران تولید کننده ژلوفن...آخه چقده شما خوبین :)

پ.ن۲: میدونم دندونای عقلم از کجا آمده‌اند و به کجا می‌روند آخر...ولی نمیدونم آمدنشان بهر چه بود!




طبقه بندی: شخصی، دختری که من باشم،
برچسب ها: دندون عقل، تصمیم شگفت‌انگیزناک،

تاریخ : پنجشنبه 1398/04/13 | 11:37 | نویسنده : AsemoOni | نظرات

گاهی یه حس خوبی به وجود میاد
یه چیز عالی
که فقط یک بار اتفاق میفته
بعدش دیگه
نه غذا همون غذا میشه
نه خنده ها همون خنده ها
نه قالی که روش نشسته بودیم 
نه حرف هامون همون حرف ها
نه گل هایی که پرپر میکردیم
نه صدای بلندمون
نه درختای کنار دیوار
نه صدای برگ های زیر کفشامون
نه ابر های عجول
نه هوایی که تنفس میکردیم
شاید بار ها تو زندگی حس خوبی به وجود بیاد
ولی نه همون حس
و نه آدم‌هاش
و نه هیچ چیز دیگه ای
و چقدر زیاد آدم دلش تنگ میشه . . .!



خ.ن: من دهان بستن تو باقی را بدان . . .




طبقه بندی: خاطرات، خودنویس،
برچسب ها: دلتنگی، حس دل‌انگیز تلخ،

تاریخ : جمعه 1398/04/7 | 02:26 | نویسنده : AsemoOni | نظرات



انقلاب تابستانی شد و من هنوز برنامه هامو کامل نچیدم...باید مثل جغد روی روان نویسم تا صبح بیدار بمونم و واسه فرصت شگفت انگیز ناکی که در پیش رو دارم برنامه ریزی کنم تا نتیجه مطلوب رو کسب کنم تا به چیزی که میخوام برسم تا حس ناب ثابت شدنم به خودم بهم تزریق بشه تا جواب شب بیداری ها و یه دقه یه دقه گفتنا و یکی تو سر خودم و دوتا تو سر کتاب زدنا و فلان و فلان و فلان رو تحویل بگیرم...
به چشمای وزغیه جغد روی روان نویسم قسم میخورم که این شنبه همون شنبه ی مورد نظرم باشه که در تمام دوران زندگیم منتظرش بودم
این دفعه واقعا دیگه از شنبه شروع شد
بریم برنامه بریزیم واسه تابستون آتش افروز که ان شالله همون چیزای بالا اتفاق بیفتن

و در آخر انقلاب تابستونی رو به تمامی ساکنین نیمکره شمالی به خصوص جنوبیاش تبریک میگم



پ.ن۲: خزعبلات یک خدازده‌ی ۹۹ای
پ.ن۲: واقعا کنکوری شدیم رفت...همین دیروز بود بخاطر اینکه خودم تنها روز اول رفتم مدرسه به خودم میبالیدم :/




طبقه بندی: درس، شخصی،
برچسب ها: جنوب، تابستون، کنکور،

تاریخ : شنبه 1398/04/1 | 02:04 | نویسنده : AsemoOni | نظرات





خلاصه: 
جک، پسر پنج ساله ای که با مادرش فقط در یک اتاق زندگی می کنه و پسر بچه هیچ درکی از دنیای بیرون نداره و همه دنیای واقعی رو درون اون اتاق میبینه.

راوی: اول شخص (جک)


همش به این فکر میکردم که نویسنده چطوری خودشو توی سر بچه ای که با چشمای سالم به دنیا اومده و دنیا رو ندیده، جا داده!

نویسنده روابط انسانی قابل توجهی رو به قلم کشیده.

فیلم Room نیز بر اساس این رمان ساخته شده.



پ.ن: الک را دریابید به هنر شگفت انگیز ناک عکاسی وی ایمان بیاورید بلکه رستگار شوید D:




طبقه بندی: کتاب، عکاسی،
برچسب ها: کتاب، معرفی کتاب، اتاق، کتابخونه، الک،

تاریخ : جمعه 1398/03/31 | 22:19 | نویسنده : AsemoOni | نظرات

امروز شنبه‌ست
همون شنبه ی بهاری گرم هفده سال قبل
همون روزی که صفر ساله شد
یادم نیست چه شکلی بود
ولی بقیه میگن که همه میگفتن این یکی دیگه خوش خنده‌ست
حالا میفهمم
با این که از ابتدای خلقتش نیش نداشته ولی از همون ابتدا نیشش باز بوده
تا یه ربع دیگه ۱۸اُمین گردشش به دور خورشید آغاز میشه
خیلی آدم مخبری نیست
ولی همونطور که معتقده تعداد اعداد حقیقی بین ۱۶و ۱۷ 
بیشتر از تعدادشون بین ۹۹ و ۱۰۰ هستن،
از تموم شدن ۱۶اُمین تا ۱۷اُمین گردش هم ماجراهایی بیشتر
از گنجایش یک سال خورشیدی براش اتفاق افتاده
اتفاق های خوب...بد...مبهم
تا اینجای زندگانیش، این بهترین گردشش بوده
اون هیچوقت گردش ۱۷اُم رو فراموش نمیکنه
من و اون جسممون از بدو تولدمون باهم بودن
ولی روحممون قبل از این دنیا باهم بودن
بیشتر از خودم میشناسمش
اون خود خود خودمه! 

خود عزیز، تولدت خَیلی مبارکّ . . . !




پ.ن: ویِ خسته از خوندن های شب امتحان اونم زیست غول سیرت! خواهر عزیزش نصف شبی زنگ زده میگه تولدت مبارک ان شالله ۱۷۰ ساله بشی چروک و مچاله بشی بهت بخندیم :) . . . تازه الکی اصلا هم خودش زودتر از من چروک نمیشه D: 

خ.ن=خفن نوشت: البته و صد البته اصلا مهم نیست تو روز تولد چی کادو میگیری اصلا مهم نیست چیزی کادو بگیری یا نه! مهم اونایی هستن که قبل از این که بگی امروز تولدمه بهت تبریک گفته باشن . . . !




طبقه بندی: مناسبت، شخصی، دختری که من باشم،
برچسب ها: تولد، میلاد با شکوه،

تاریخ : شنبه 1398/03/18 | 13:45 | نویسنده : AsemoOni | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4